چون دل سبکش کند بهارت صد گونه غمش گران ندارد
آن عشق جوان چو نوبهارت جز پیران را جوان ندارد
تا چند نشان دهی خمش کن کان اصل نشان نشان ندارد
بگذار نشان چو شمس تبریز آن شمس که او کران ندارد
698
آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشیدست آن ندارد
ما بر در و بام عشق حیران آن بام که نردبان ندارد
دل چون چنگست و عشق زخمه پس دل به چه دل فغان ندارد
امروز فغان عاشقان را بشنو که تو را زیان ندارد
هر ذره پر از فغان و ناله ست اما چه کند زیان ندارد
رقص است زبان ذره زیرا جز رقص دگر بیان ندارد
هر سو نگران تست دل ها وان سو که تویی گمان ندارد
این عالم را کرانه ای هست عشق من و تو کران ندارد
مانند خیال تو ندیدم بوسه دهد و دهان ندارد
ماننده غمزه ات ندیدم تیر اندازد کمان ندارد
دادی کمری که بر میان بند طفل دل من میان ندارد
گفتی که به سوی ما روان شو بی لطف تو جان روان ندارد
699
بیچاره کسی که می ندارد غوره به سلف همی فشارد
بیچاره زمین که شوره باشد وین ابر کرم بر او نبارد
باری دل من صبوح مستست وام شب دوش می گزارد
گفتم به صبوح خفتگان را پامزد ویم که سر برآرد
امروز گریخت شرم از من او بر کف مست کی نگارد
ساقیست گرفته گوشم امروز یک لحظه مرا نمی گذارد
جام چو عصاش اژدها شد بر قبطی عقل می گمارد
خاموش و ببین که خم مستان چون جام شریف می سپارد
700
آن خواجه خوش لقا چه دارد آیینه اش از صفا چه دارد
هان تا نروی تو در جوالش رختش بطلب که تا چه دارد
اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی می بقا چه دارد
در گلشن ذوق او فرورو کز نرگس و لاله ها چه دارد
هر چند کز انبیا بلافید از گوهر انبیا چه دارد
گر چه صلوات می فرستند از صفوت مصطفی چه دارد
یا سایه خود بر او مینداز کو خود چه کس است یا چه دارد
در ساقی خویش چنگ درزن مندیش که آن سه تا چه دارد
عمری پی زید و عمرو بردی زین پس بنگر خدا چه دارد
از سرمجموع اصل مگذر کاین اصل جدا جدا چه دارد
این کاه سخن دگر مپیما بندیش که کهربا چه دارد
701
آن خواجه خوش لقا چه دارد بازار مرا بها چه دارد
برچسب:
نویسنده: hashem
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 11:39